X
تبلیغات
http:greensmile.blogfa.com
تاريخ : جمعه 1391/08/19 | 5:31 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
کودک رو به پدرش کرد ... صداش به سختی شنیده میشد ...
- بابا ... دیگه خسته شدم ... میخوام برگردم خونه ... تو منو میبری آره؟
پدر لبخند تلخی زد ... دستهای پسرش رو تو دستش گرفت ...
- همین روزا پسرم ... خیلی زود ... بهت قول میدم ...
روشو برگردوند تا پسرش قطره اشکی که از چشمش جاری شد رو نبینه ... به سمت در رفت ... ولی لحظه ای ایستاد و برگشت ...
- همیشه مراقب مادرت باش پسرم ... همیشه ...
از اتاق خارج شد ...
- خانوم پرستار کجا میتونم آقای دکتر رو پیدا کنم...
- کمی منتظر بمونید پیداشون میشه ...
و چقدر این انتظار طولانی بود ....
- آقای دکتر چرا کاری نمیکنین ... بچم ذره ذره داره آب میشه ...
جواب دکتر رو میدونست ... همون جواب همیشگی ...
- من صد بار بهتون گفتم ... تا قلبی واسه پیوند نباشه کاری از دست ما برنمیاد ...
- خوب واسش قلب پیدا کنین ...
- ببینین آقا ... یه صف طولانی از بیمارای قلبی که منتظر پیوند قلب هستند وجود داره ...
تازه باید قلبی باشه که به بدن
پسرتون بخوره ... مثل قلب یکی از اعضای خونوادش ...
دکتر به سمت انتهای سالن دور شد و هرگز گریه مرد رو تو اون لحظات ندید ...
به اتاقش رفت و شروع کرد به بررسی پرونده
چند بیمارش ... چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای هیاهوی سالن بیمارستان دکتر رو به خودش آورد ...
از اتاق بیرون اومد ...
- چی شده خانوم پرستار ... اتفاقی افتاده ...؟!
پرستار نفس نفس میزد ...
- یه نفر خودشو از بالای ساختمون بیمارستان پرت کرده پایین ... پدر همون پسره ...
دکتر سعی کرد بغضش رو پنهان کنه ...
- اتاق عمل رو واسه پیوند قلب آماده کنید ...
گروه اینترنتی شمیم وصل


تاريخ : پنجشنبه 1391/07/20 | 6:33 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
عاشقی خسته ام از عشق جدایم نکنید

جز همان عاشق دل خسته صدایم نکنید

سال ها از اتش عشق سوختم و ساختم

باز هم همسفر خاطره هایم مکنید

دل من با غم جانانه گره خورده اگر

آرزوی شب پیوند برایم نکنید

بگذارید بمیرم ز پریشانی خویش

تا دم مرگ از این عشق جدایم مکنید

در سلول غم و درد،در بندم بکشید

ولی از آرامگه عشق جدایم مکنید

به خدا عشق گفتنی نیست عزیزانم

در میان همه انگشت نمایم مکنید......



تاريخ : دوشنبه 1391/04/05 | 7:18 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
شیرینیه عشق یک لحظه(مدت کمی) باقی می ماند اما تلخیه عشق یک عمر باقی می ماند

.........
برای دنیا فقط شما یک نفرید اما برای یک عاشق یک دنیایید

........
انگیزه برای شروع است وعادت برای ادامه

........
افسردگیم عمیق است …به عمیقی یک دریا ودارم توش غرق میشم
........

مردای متاهل بیشتر از مجردها عمر می کنند اما خیلی بیشتر خواهان مرگند
........
رویا های شیرین حقیقت نمی یابند و به خاطر همین شیرینند
........

درد یک احساس ناخوشایندیست که حتی مقدار بسیار کمی از اون می تونه هر لذتی رو ازبین ببره
........
هیچ هشیاری بدون درد نیست
........

زندگی یک نفرین است…

خواب یک التیام و...

مرگ درمان....
........

هیچ غمی بدتر از به یاد اوردن شادی های گذشته در روز غم نیست
.........
خیلی از مردم چیزی را در وجود خودشون دوست دارن که از وجود ان در دیگران متنفرند
.........
-سه جمله برای کسب موفقیت:
1-بیشتر از دیگران بدان.
2-بیشتر از دیگران کار کن.
3-کمتر از دیگران انتظار داشته باش .

.........

( ویلیام شکسپیر )



تاريخ : پنجشنبه 1391/02/21 | 2:24 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
پشت میز قمار دلهره ی عجیبی داشتم

برگی حکم بر داشتم

و دیگر هر چه بود ضعف بود

و بازی با ترسی شروع شد

حاکم او بود و من محکوم

همه ی برگهایم رفتند و سه برگ بیش نماندند

برگی از جنس وفا رو کردو من بالاتر آمدم

بازی در دست من افتاد

عشق آمدم

باحکم عشوه و ناز برید

و حکم آمد از جنس چشم سیاهش

زندگی حکم پایین من بود و من باختم.



تاريخ : پنجشنبه 1391/01/10 | 4:20 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
 
گروه اینترنتی قلب من
در تمام رنجهایی که میبریم
صبر ، اوج احترام به قوانین الهی است . . .

.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
خشم مانند طوفان است
بعد از مدتی فروخواهد نشست
ولی بدان که حتما شاخه هائی شکسته اند . . .
.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
اگر سوال بپرسی،
تنها سه دقیقه نادانی،
و اگر نپرسی،
باقی عمرت را . . .
.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
خدا را دوست بدارید
حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید
.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
پروانه که باشی هر گلی را دوست داری
جای زنبور اما ، اگر باشی . . .
روی هر گلی بال نمی نشانی . . .
.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
تویی که مرا در سقوط میبینی
تا به حال اندیشیده ای که شاید، تو خود وارونه ایستاده ای ؟
.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
بدگویی حسود دلیل برتری شماست . . .
.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
آنانکه می دانند رنج می برند
و آنانکه نمی دانند به دیگران رنج می دهند . . .
.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
نه اسمش عشق است،نه علاقه،نه حتی عادت.
حماقت محض است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست
.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
دوست خوب مثل چراغ توی تاریکیه
اما یادت باشه به روشنایی رسیدی دورش نندازی . . .
.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
برای عشق گریه کن اما کسی را به خاطر عشق به گریه نینداز
با عشق بازی کن اما هرگز کسی را با عشق بازی نده . . .
.
.
.
گروه اینترنتی قلب من
دوره ، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند
ولی هرگز خواب هم را نمی بینند . . .


تاريخ : چهارشنبه 1391/01/02 | 8:39 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
سلام به همه عزیزان

خیلی ممنون که بهم سر میزنین و از نظرات خوبتون هم ممنون.

سال نو رو هم به همه ی عزیزانم تبریک میگم .



تاريخ : جمعه 1390/12/05 | 12:48 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
تو به من خندیدی و نمی دانستی

من با چه دلهره ای از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پس من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...


من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!!!

عاری از عاطفه ها...

تهی از موج و سراب...

دورتر از رفقا...

خالی از هر چه فراق!!!

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...

من دلم تنگ خودم گشته و بس...!

من نه عاشق هستم ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...

من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد.



تاريخ : شنبه 1390/11/01 | 8:25 بعد از ظهر | نویسنده : pegah

من می تونم خوب، بد،خائن،وفادار،فرشته خو یا شیطان صفت باشم،

من می تونم تو را دوست داشته باشم یا از تو متنفر باشم،

من می تونم سکوت کنم،نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم،و این ها صفات انسانی است.

و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزی باشم که تو می خواهی،من را خودم از خودم ساخته ام،

تو را دیگری باید برایت بسازدوتو هم به یاد داشته باش

منی که من از خود ساخته ام،آمال من است،

تویی که تو از من می سازی آرزو هایت ویا کمبود هایت هستند.

لیاقت انسان ها کیفیت زندگی را تعیین می کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می خواهی

و تو هم می توانی انتخاب کنی که من را می خواهی یا نه

ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی.

می توانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم، ومن هم.

می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان هاست،

پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد.

تو نمی توانی برایم به قضاوت بنشینی و حکمی صادر کنی ومن هم،

قضاوت وصدور حکم بر عهده نیروی ماورایی خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می ستایند،

حسودان از من متنفرند ولی باز می ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان میستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستی خواهم داشت،

نه حسودی و نه دشمنی و نه حتی رقیبی،

من قابل ستایشم وتو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاوری که آن هایی که هر روز می بینی و مراوده می کنی

همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان،با نقابی متفاوت،

اما همگی جایزالخطا.

اگر انسان هارا از پشت نقاب های متفاوتشان شناختی،

نامت را انسان با هوش بگذار.



تاريخ : پنجشنبه 1390/07/21 | 3:7 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
به سلامتي کسي که وقتي بردم گفت :
اون رفيــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتي باختم گفت : من رفيـــــــــــــــــــــــــــقتم ......

*به سلامتي درياچه اورميه...
نه بخاطر اينكه مظلومه فقط به خاطر اينكه هيچ وقتي اجازه نداد كسي توش غرق بشه...

*به سلامتي لرزش دست هاي پير پدر

*به سلامتي‌ اون بچه‌اي که شيمي‌ درماني کرده همه? موهاش ريخته،
به باباش ميگه بابا من الان شدم مثل رونالدو يا روبرتو کارلوس؟
باباش ميگه قربونت برم از همه اونا تو خوشتيپ تري ....

*به سلامتيه همه اونايي که خطشون اعتباريه ولي معرفتشون دايميه!

*کمپوت باز کرديم بخوريم ، به مامانم ميگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...ميگه : آره
ميگم : بريزمش دور ؟     ميگه : نه بزار تو يخچال بابات مياد ميخوره !!!!به سلامتي همه باباها....

*به سلامتي اونايي که به پدر و مادرشون احترام ميذارن و ميدونن تو خونه اي که
بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نميشوند .

*به سلامتي همه باباهايي که رمز تموم کارتهاي بانکيشون شماره شناسنامشونه...

*به سلامتي مادر که بخاطر ما هيكلش به هم خورد.

*به سلامتي کسي که ديد تو تاکسي بغليش پول نداره
به راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!

* به سلامتي بيل!     که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر مي‌شه.

* به سلامتي سيم خاردار!      که پشت و رو نداره

* به سلامتي اوني که بي کسه ولي ناکس نيست

* به سلامتي اوني که باخت تا رفيقش برنده باشه

* به سلامتي آسمون که با اون همه ستاره اش يه ذره ادعا نداره
ولي يه سرهنگ با سه تا ستاره اش دهن عالم و آدمو سرويس کرده

*به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه:
 اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکهٔ عشقمم نیستی

* به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه...
 
* به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن...

* به سلامتی مداد پاک کن   که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...

* به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست    ولی هنوزم دل شکوندن بلد نیست...
 
* به سلامتی مادر...
که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...
 
* سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برفو بارون میمونن زنگ میزنن ولی باز هم دیگرو ول نمیکنن
 
* گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پايين مي اندازي؟ گفت :ستاره چشمک ميزند، نميخواهم به خورشيد خيانت کنم..........
به سلامتي همه اونايي که مثل گل آفتابگردان هستند
 
 
__,_._,___





تاريخ : جمعه 1390/06/18 | 12:26 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟  پَـــ نَ پــَـَـَـــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!

 
با دوستم رفتیم باغ وحش،جلوی قفسِ شیر وایسادیم. دوستم میگه:شیرِ؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ... گربه اس باباش مرده ریش گذاشته!!!!

  
رفتم درمونگاه , منشیه میگه : مریض شمایید؟
گفتم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ من میکروبم , اومدم خودمو معرفی کنم!

 
 با دوستم رازِ بقا میدیدیم بهم میگه:شیرایِ نَر همشون صورتاشون مو داره !!!
گفتم: پَـــ نَ پــَـَـَـــ  فقط اونائی که عضو پایگاه مقاومت بسیج جنگلن اینطورین

  
دوستم پریده تو استخر داد میزنه میگه شنـــا کنم ؟
میگم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ  بزار اهنگ تـایتـانیک بزارم آروم غرق شو..!

  
اومده تو اتاق ،قابِ عکسِ رو دیوار و دیده میگه : وای داداشتــــــــــــه؟؟؟
میگم: آره
میگه : عکسشـــــــــــــه؟؟؟
میگم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ  خودشه ، گذاشتمش رو دیوار با دمپایی کوبیدم رو صورتش،چسبیده به دیوار!!!

 
 داریم بازیه بارسا و رئالو نیگا میکنیم، دوستم پای تلویزیون خوابش برده بود
مسی که گل رو زد همه پریدن تو هوا و خوشحالی کردن
یه دفعه دوستم از خواب پریدو گفت چرا خوشحالین؟گل شد؟
گفتم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ  ،خرمشهر آزاد شد

 
 سگم رو بردم پیش دامپزشک، منشیش میگه سگتون مریضه؟میگم پـــَ نَ پـــَ خودم هاری گرفتم سگم گفت آشنا داره منو آورد اینجا معالجه کنه.
دارم سبزی خورد می کنم ... دستم بریده ... میگم مامان چسب داری؟
میگه دستتو بریدی؟!
 پَـــ نَ پــَـَـَـــ  می خوام کارم تموم شد دوباره سبزیارو بچسبونم!


به دوستم زنگ زدم ميگم ماشينم روشن نميشه ميگه استارت ميزني روشن نميشه؟
میگم پَـــ نَ پَــــ وقتي ازش خواهش ميكنم روشن نميشه


تو صف بربری نوبتم شده یارو میگه بربری میخوای؟
 پَـــ نَ پــَـَـَـــ اومدم از شاگردت تایپ یاد بگیرم


کلاغه به روباهه میگه:گفتی آواز بخون که پنیر از دهنم بیافته؟
روباهه میگه:  پَـــ نَ پــَـَـَـــ می خواستم واسه آکادمی موسیقی گوگوش ازت تست بگیرم


دختره میگه اگه من برم خارج تو با یه دختر دیگه ای دوست میشی؟
 پَـــ نَ پــَـَـَـــ میرم تو اتاقم خودمو حبس می کنم رو دیوارشم می نویسم: شاید این جمعه بیاید ... شاید


زنگ زدم به دوست دختر دوستم فوت ميكنم ميگه مزاحمي؟
ميگم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ نسل جديد كولرهاي ال جي هستم با دو سيم كارت مجزا


شمع های ماشینم سوخته,رفتم تعمیرگاه...میپرسه عوضشون کنم؟
 پَـــ نَ پــَـَـَـــ فوتشون کن تا صد سال زنده باشی


ازم میپرسه: اگه یه موقعیت بهتری برات جور شه منو ول میکنی؟
میگم:  پَـــ نَ پــَـَـَـــ لگد به بختم میزنم بات میمونم تا تو یه موقعیت بهتر برات جور شه منو بپیچونی


به دوستم میگم خودکارو بده میگه چیزی میخوای بنویسی؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ یه زیر شلواری براش گرفتم میخوام ببینم اندازشه یا نه


سر جلسه امتحان به دختره ميگم سواله 8 چي ميشه؟ميگه تقلب ميخواي؟
ميگم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ  ميخوام ببينم سطح علميت درچه حد با خانواده بيايم خواستگاريت
رفتم سم بخرم واسه سوسک یارو میگه میخواین سریع بمیره؟ میگم : پـَـــ نــه پـَـــ میخوام شکنجش کنم ازش اعتراف بگیرم!!


 

دوستم گفت هر وقت نا امید شدی برو کوهستان و داد بزن امیدی هست؟ جواب میاد هستـــ هستـــ هست ..... من هم رفتم کوهستـان و داد زدم امیدی هست؟ جواب اومد پـَـَـ نــه پـَـَــــ     پـَـَـ نــه پـَـَــــ     پـَـَـ نــه پـَـَـــــ ....!!{-7-}

 



تاريخ : شنبه 1390/05/01 | 8:6 بعد از ظهر | نویسنده : pegah


یک فروشنده کوکاکولا که برای فروش به عربستان سعودی رفته بود دست از پا درازتر برگشت و کاملاً ناامید شده بود
یکی از دوستانش از اون پرسید: چرا در عربستان موفق نبودی؟
فروشنده جواب داد: وقتی رفتم خیلی مطمئن بودم که می تونم فروش خوبی داشته باشم، اما یک مشکل داشتم و اون این بود که نمی دونستم چه جوری عربی صحبت کنم به همین خاطر به خودم گفتم که این پیام رو از طریق سه تا پوستر انتقال بدم

 

www.sohagroup.com

 

 پوستر اول: یک مرد که روی ماسه های داغ صحرا دراز کشیده و کاملاً خسته و از حال رفته است
پوستر دوم: مرد داره کوکاکولا می نوشه
پوستر سوم: مرد ما هم اکنون کاملاً سرحال و شاداب است
دوستش گفت: خیلی عالیه، این طرح باید جواب می داد!
فروشنده جواب داد: لعنتی، هیچکس به من نگفته بود که اونها از راست به چپ میخونن

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد



تاريخ : دوشنبه 1390/04/27 | 11:23 قبل از ظهر | نویسنده : pegah
  کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
 
 
بابی گفت، آره.
 
مامانش بهش گفت،  برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده
.
 

 

 
نامه شماره یک
 
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی
 
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 


 
نامه شماره دو
 
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده..
بابی
 
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


 
نامه شماره سه
 
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 
 
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت.
 رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد...
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.


 
نامه شماره چهار
 
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 



تاريخ : سه شنبه 1390/04/21 | 5:42 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
هرکی دلش می خواد بدونه عشق یعنی چی بره ادامه مطلب

حتما برینا ولی اگر دیدین خیلی زیاده زود نیاید بیرون تا آخرش بخونید لطفا.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1390/04/13 | 1:28 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
مبارکه مبارکه اومدنم تو زندگی مبارکه .

امروز یعنی سیزده تیر تولدمههههههههههه.

شله دست دست



تاريخ : شنبه 1390/03/07 | 2:24 بعد از ظهر | نویسنده : pegah

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود

با تعجب دید که تخت خواب کاملا مرتب و همه چیز جمع و جور شده !

یک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و ر     وش نوشته بود "پدر" 

با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو

خوند :



تاريخ : سه شنبه 1390/02/06 | 5:16 بعد از ظهر | نویسنده : کیوان
با سلام به تمام بازدید کنندگان عزیز این وبلاگ . من نویسنده جدید این وبلاگم و سعی می کنم مطالب جدید و جالبی را برای شما دوستان بذارم . اگه نظر خصوصی داشتید میتونید به key1.2012@yahoo.com ایمیل بزنید و نظرتون رو بگید . وبلاگ خودم رو هم می تونید از لینک ها پیدا کنید : یواشکی بیا تو .      فعلا

تاريخ : سه شنبه 1390/02/06 | 5:7 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
سلام دوستای عزیز.می خواستم کیوان و معرفی کنم.

از این به بعداون عضو نویسندگان وبلاگ هستش.هین دیگه.

راستی توی لینکهامو اگر نگاه بکنیدیه وبلاگ به اسم(( یواشکی بیاتو ))می بینیدکه انگلیسی نوشته شده .

منم یکی از نویسندگان اون وبلاگم.لطفا اونو هم توی لینکای خودتون بنویسیدو خبرمون کنید که شماروهم لینک کنیم.

باسپاس فراوان



تاريخ : سه شنبه 1390/02/06 | 3:52 بعد از ظهر | نویسنده : کیوان

دهقان پیر
دهقان پیر، با ناله می گفت:ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود اینهمه بدبختی، نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می بیند!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت!چهل سالست نان مرا زهر مار میکنی! مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟!
گفت چرا ارباب دیدم..اما..چیزی که هست، دختر شما همه ی …این خوشبختی ها را دوتا می بیند…ولی دختر من اینهمه بدبختی ها را…
کشیش و قهرمان
کشیش به قهرمان  در حال مرگ : شیطان را لعنت کن پســـــــرم ! قهرمان : الان وقت این نیست که برای خودم دشمن بتراشم پـــــــدر!
کلیه
دکتر به زن گفت : شما به کلیه نیاز دارید و در حال حاضر تنها گروه خونی موافق، گروه خونی همسرتان است.
مرد بعد از این که شنید گفت : من این کار را انجام نمی دهم.
- اما بابا ما پولی برای خریدن کلیه نداریم. یعنی نمی خوای یکی از کلیه هاتو به مامان بدی؟
مرد چطور می توانست بگوید که یکی از کلیه هایش را چند سال پیش فروخته است
پیرمرد بخت
پیرمرد بخت برگشته شکمش آب آورده بود.
بچه های ولگرد با مسخره میگفتند: یارو آبستنه! فردا می زاد!
یک روز که از کوچه ی کثیفی که پناهگاه زندگی فلک زده ی او بود، میگذشتم…دیدم لاشه اش را به تابوت میگذارند:
پیرمرد بخت برگشته زائیده بود!
فرزند بدبختی چه می توانست باشد؟!
…مرگ…
مترسک
روزی از مترسکی پرسیدم : ”لابد از ایستادن در این دشت خلوت , خسته شده ای؟”
گفت : ”لذت ِ ترساندن عمیق و پایدار است , من از آن خسته نمی شوم”
درنگی کردم و گفتم :”آری چنین است ؛ چونکه من نیز چنین لذتی را چشیده ام”
و او گفت :” تنها کسانیکه تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند”
و من ندانستم که منظور او ستایش از من …بود یا تحقیر؟
یک سال گذشت ودر این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامیکه باز از کنار او میگذشتم دو کلاغ را دیدم که زیر کلاهش لانه میساخت..
مرد احمق
صدای ملودی دلنشین فضای خانه را پر کرده بود!.مرد، به صفحه ی تلفن نگاه کرد و با تومانینه کلید پاسخ را فشرد.

صدای آنطرف تلفن گفت:”خیلی دلم واست تنگ شده بود، خوابم نمیبرد، زنگ زدم بگم خیلی دوستت دارم”

مرد به چشمان زن مقابلش نگاهی کرد و گفت:” چشم آقای رییس، فردا حتما میرسم خدمتتون”

سپس لبخندی محو روی لبانش نقش بست:” منم همینطور، شب بخیر”

نگاه زن پر بود از ناگفته ها .
زمستان سخت
مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟» پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟» پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!! رییس: «از کجا می دونید؟» « پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن
مـــــرد بی جنبه
مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی …
مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست!مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست
پیـــــر مـــــرد نا امید
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد و رفت
فرق دیوانه و احمق
خودرو مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند  گذشت وآنها را به درون جوی آب
انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها  که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر
ماشین، از هرکدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا بهتعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟  دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام.
ولی احمق که نیستم



تاريخ : یکشنبه 1390/02/04 | 2:23 بعد از ظهر | نویسنده : pegah

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی


 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است


این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است


مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند


در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود



تاريخ : پنجشنبه 1390/01/11 | 11:48 قبل از ظهر | نویسنده : pegah
- بيهوده متاز که مقصد خاک است

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد



تاريخ : پنجشنبه 1390/01/11 | 11:47 قبل از ظهر | نویسنده : pegah
سلام میکنم به همه ی عزیزان سال نو را به شما تبریک می گم امید وارم سال خوبی داشته باشید.

در سال قبل اگر خوبی بدی  چیزی دیدید حلال بکنیدو به بزرگی خودتون ببخشید.

          سال۱۳۹۰ فرخنده باد



تاريخ : سه شنبه 1389/12/24 | 1:35 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
                چهار شنبه سوریه .امشب حسابی آتیش بازی کنید.

    (( چاهارشنبه سوری بر همهی عزیزان مبارک))

 

۸۹/۱۲/۲۴

   



تاريخ : دوشنبه 1389/12/16 | 7:29 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
زندگی زیباست............زشتی های آن تقصیر ماست.........در مسیرش هرچه نازیباست..............آن تدبیر ماست..........زندگی آب روان نیست..........           روان می گذرد.........آنچه تقدیر منو توست..........همان می گذرد......

دوستی شوخی سرد بین آدم هاست........بازی شیرین گرگم به هواست.......  واسه کشتن غرور منو تودوستی تو طئه ثانیه هاست.........

تو زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهربازی می مونند از بودن با اونا لذت می بری ولی با هاشون به جای نمی رسی...........

بهتر است دوبار سوال کنی ...............تا یکبار راه را اشتباه بری



تاريخ : چهارشنبه 1389/11/13 | 11:39 قبل از ظهر | نویسنده : pegah
دنیا را با بستن یک چشم با دست ،
نادیده می گیرم
تو را هرگز
تو از دنیا جدایی !
باد آورده را باد می برد، تو که با پای خودت آمده بودی...
گر کبریت فروش شوم ،
کتاب هم خواهم فروخت
به پای قصه ها سوختن ،
چه گرما که نمی دهد !!!
نوک مدادم شکست
توبه کرد دیگر در دستانم ،
حرفهای عاشقانه اش را ،
به کاغذ نزند .
 
 


تاريخ : پنجشنبه 1389/11/07 | 2:51 بعد از ظهر | نویسنده : pegah

خداحافظ همن حالا،همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه این که می شه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو با تو،همینه رسم این دنیا

همین حالا

خدا حافظ



تاريخ : پنجشنبه 1389/11/07 | 2:41 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
زندگی مثل پیازه است که هربرگش را ورق بزنی اشکت در میاره

دیوانگی است که از همه گل های رز تنها به خاطر این که خار یکی از آن هادر دست ما فرو رفته متنفر باشیم

دیوانگی که همه رویاهای خود را تنها بخاطر این که یکی از آن ها به حقیقت نپیوسته رها کنیم

از شیشه جلو به زندگی نگاه کنید نه از آینه رو به عقب



تاريخ : جمعه 1389/10/10 | 4:1 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد.روی پاکت نامه با خطی لرزان نوشته شده بود:((نامه ای برای خدا!))با خود فکر کرد:((بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.))

   در نامه چنین نوشته شده بود:((خدای عزیز!بیوه زنی 83ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد.دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.هفته ی دیگر عید است ومن دونفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام،اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.هیچ کس را هم ندارمتا از و پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...))

    کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که تمام آنها جیب خود را جستجو کردند و هرکدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند....

    همه کارمندان اداره پست از این که توانسته بودندکار خوبی انجامدهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید.روی نامه نوشته شده بود:نامه ای به خدا!

   همه کار کنان جمع شدند تا نامه را بخوانند.مضمون نامه چنین بود:((خدای عزیزم.چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی....البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند....))

تاريخ : جمعه 1389/09/19 | 1:14 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن

خدا حافظ گل پونه گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لر زوند

یکی بادست ناپاکش گل های باغچمو سوزوند

تواین شب های تودر تو خداحافظ گل شب بو

هنوز آواره تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم گل مظلوم پر دردم

نشد بااین تنه زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونم چه دلتنگم از این خواب زمستونی

توکه بیدار بیداری بگو از شب چه می دونی

تواین رویای سر در گم. خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم

خدا حافظ گل پونه.که بارونی نمی تونه

.....طلسم بغضمو بدار.از این پاییز دیونه خداحافظ........!

تاريخ : دوشنبه 1389/09/08 | 7:20 بعد از ظهر | نویسنده : pegah
زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک،همه چیز رابه طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیزباهم صحبت می کردند و هیچ چیزراازهم پنهان نمی کردند.تنها چیزی که مانند راز مانده بود،جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن ازشوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند.روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است.پیرمرد از او اجازه گرفت ودر جعبه کفش را گشود.از چیزی که داخل آن دید شگفت زده شد!دو عروسک وشصت هزار دلار پول نقد!با تعجب راجع به عروسکها و پول ها از همسرش پرسید.پیرزن لبخندی زد و گفت:60 سال پیش وقتی با تو ازدواج کردم،مادرم نصیحتم کردو گفت:خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگووفقط یک عروسک درست کن!پیرمرد لبخندی زد وگفت:خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک توفقط دو عروسک درست کرده ای!پیرزن خنده تلخی کردو گفت:هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟پیرمرد کنجکاوانه جواب داد:نه نمی دانم.از کجا ؟ پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت وگفت:از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!!

تاريخ : چهارشنبه 1389/09/03 | 7:20 بعد از ظهر | نویسنده : pegah

اینک من از دنیا می روم. بیست وپنج کشور جزء امپراطوری ایران است. و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد. و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند. و مردم کشورها در ایران نیز دارای احترام هستند.

 جانشین من خشایار شاه باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد. و راه نگهداری این کشورها آن است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم بشمارد. اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد. زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی. من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبارها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبارها موجود باشد. و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است. چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی.

کانالی که من می خواستم بین شط نیل و دریای سرخ به وجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .

افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند. اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند.

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود، تو با اطمینان بیشتری می توانی سلطنت کنی. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش. اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .

بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی که من پدر تو پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت میکردم، مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد. زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند. اگر تو هر زمان که فرصت به دست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی، غرور و خود خواهی بر تو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار، زنهار، هرگز هم مدعی و هم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر نماید. زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .

هرگز از آباد کردن دست برندار. زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود .

در آباد کردن، حفر قنات و احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول قرار بده .

عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولی عفو باید فقط موقعی به کار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد. اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمی گویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند، کردم. تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است.



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ